یک داستان واقعی!

خرید بک لینک

شب عمليات پشت خاكريز منتظر بوديم تا دستور حركت گروهان صادر بشه.گروهان بعثت كه بعدها اسمش گذاشتند گروهان شهيد حشمتي . او فرمانده گروهانمون بود.خمپاره از زمين و زمان بر سرمون ميباريد، غفلت ميكردي تركش خمپاره بود كه نصيبت ميشد، هنوز سوت خمپاره ها تو گوشمه، هوا كه گرگ و ميش شد آتش خمپارها هم كم شد.گروهان رو حركت دادن سمت خط.تا اومديم بجومبيم يه تانك دشمن به فاصله ٢٠، ٣٠ متري جلومون ظاهرشد، همه هول كرده بودند آرپيچي زن ها يكي دو تا آرپيچي به طرفش شليك كردنداما مگه منهدم ميشد، سرنشينان تانك هم ترسيده بودند ، دشت ظلمات مطلق بود،خدا كمك كرد والاّ عراقي ها ميتونستند همرو با همون تانك درو كنند، بلاخره تركوندنش،تو دشت اينور اونور ميرفتيم ، كارمون معلوم نبود!! يك بهم ريختگي وجود داشت . يادمه از يك دسته اكثراً مجروح يا شهيد شده بودند،گردان سه مرتبه بازسازي و مجدداً به سمت خط مقدم فرستاده شد، هر گردان شامل سه گروهان بود و هر گروهان سه تا دسته.دفعه آخري كه به خط زديم ازگروهان به زور يه دسته جمع و جور شده بود. شب عمليات هوا كمي سرد بود سرمای جنوب در شب قابل توصيف نيست بايد اونجا باشي، ببيني كه چرا پاها قدرت راه رفتن نداره؟، انگار صد كيلو وزنه به پاهات بستند.سرتاسر دشت پر بود از تانك هايي كه بچه ها زده بودند،چشم چشم رو نميديد ولي وقتي چند تانك را منهدم کردند دشت روشن شد.آنقدر خسته بودم كه نفهميدم، كي صبح شد.خودمو ميان يه سنگر ديدم،هنوز خستگي شب عمليات تو تنم مونده بود، خيلي از بچه ها شهيد يا مجروح شده بودند، گفتند مسئول دسته مون "علي" مجروح شده بعدها فهميدم قطع نخاع هم شده ، ماجرا از اين قراربود كه؛ يكي از بچه ها وقتي ميبينه علي زخمي شده ميندازه پشتش بيارتش عقب!!، از پشت هم تير ميخوره و همون باعث ميشه كه قطع نخاع شه،بچه محل هاي ما همه تو اين دسته بودند، چه دوراني داشتيم، يادمه يه روز تو پادگان اهواز با رفيقامون نشسته بوديم كه هواپيماهاي عراقي شروع كردند به بمباران پادگان، جالبه سمت ما هر چي بمب مينداختند منفجر نميشد! اكثر بمب ها خوشه اي بود چند تايي هم كه عمل مي كرد جاهايي بود كه كسي از نيروها اونجا نبود،اون حمله هوايي هم بخير گذشت.مقر گردان تو انديمشك در دامنه يك كوه قرار داشت.يه جاي با صفا. باعث تعجب بود كه در جنوب كشور اونم انديمشك يه همچين جايي داشته باشه. لاي دره ها آب جمع ميشد ميرفتيم آبتني، چه كيفي ميداد.گردان ييلاق قشلاق داشت. تابستون ها مياندوآب بود و زمستون هم انديمشك. يكي از عمليات هايي كه در غرب انجام شد در فصل زمستان بود اكثر شهدا در اثر سرما شهيد شده بودند يعني زخمي ميشدند ولي چون نميتونستند به عقب برگردند شهيد ميشدند. دوست دوران بچگي من هم تو اون عمليات شهيد شد. برادرش هم قبلاً مفقود الاثر شده بود. يه روز رفتم معراج شهدا، دنبال يه شهيد، داخل سردخونه شدم داشتم اسم هاي روي تابوت شهدا رو ميخوندم كه يدفعه چشمم خورد به تابوتي كه روش نوشته بود حسن ... فرزند محمد، خشكم زده بود، درب تابوت باز كردم ديدم دوستمه.ديگه نفهميدم كي از سردخونه بيرون اومدم ، يه وقت نگاه كردم ديدم درخونه ام.با اين حال،اون روزها بهترين روزهاي عمرم بود. شايد اون جنگ ديگه هيچ وقت تكرار نشه ولي هر چه بود سراسر شور معرفت ايثار بود و عشق.

نويسندگي...

ما را در سایت نويسندگي دنبال می‌کنید

برچسب: یک داستان واقعی ابوالفضل جلیلی,یک داستان واقعی,یک داستان واقعی عاشقانه,یک داستان واقعی کوتاه,یک داستان واقعی به زبان انگلیسی,داستان یک سطر واقعیت,فیلم یک داستان واقعی,داستان یک عشق واقعی,داستان یک زندگی واقعی,داستان یک شیر واقعی, نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 7:08

صفحه بندی